
از اینکه در نوشتن عقب ماندهام عذرخواهی میکنم، اما مدتی طول کشید تا صدای خودم را پیدا کنم. با این حال، میخواهم به شما بگویم که چه چیزی را دنبال میکردم. عمیقاً در مورد داستانسرایی فکر میکردم.
به عنوان یک کتابدار، داستانسرایی یک مهارت ضروری برای انتخاب شغل من است. من این مهارت را در ۲۲ سال گذشته، از زمانی که مدرک کارشناسی ارشد و اولین شغلم به عنوان کتابدار را گرفتم، پرورش دادهام. از خواندن کتاب در Storytime زمانی که کتابدار کودک بودم تا اثبات اهمیت برخی برنامهها و ضروری بودن کتابخانهها برای جوامع ما. داستانسرایی مدتهاست که بخشی از زندگی من بوده است. با این حال، عناصر دیگری از داستانسرایی نیز مهم هستند و آنچه که در ذهنم میچرخید، چند روزی در ذهنم مانده بود. بنابراین، اجازه دهید تمرکز چند وبلاگ بعدی را مشخص کنم.
من توانستم در جلسه «نوشتن در دوران سیاهپوستی» شرکت کنم، در حالی که از قبل به داستانسرایی به معنای کلی آن فکر میکردم. این گفتگو در من اشتیاقی را برانگیخت تا به گفتگوهای گستردهتر پیرامون داستانسرایی فکر کنم. با این وجود، اجازه دهید کمی به عقب برگردم و در مورد چیزی که من آن را پنج عنصر «عمل» داستانسرایی مینامم، بحث کنم.
قبل از اینکه از هر نوع رسانهای استفاده کنم، چه موسیقی، کتاب، هنر، فیلم، اخبار یا رسانههای اجتماعی، چند نکته را در نظر میگیرم. اول از همه، قبل از اینکه به عناصر اصلی بپردازم، همیشه بهتر است در مورد مخاطب - در این مورد خودم - تأمل کنم. وقتی با هر رسانهای تعامل میکنم، همیشه به یاد دارم که تجربه زیسته و تعصب خودم را وارد مواجهه میکنم. همچنین چیزی را به خودم یادآوری میکنم، اگر نگوییم مهمتر، که همه چیز برای من نیست، برای من نیست که بفهمم، اما باید به آن برای شخص دیگری که ممکن است برای او ضروری یا حقیقت باشد، احترام بگذارم.
حالا پنج عنصر:
- ما در مورد چه چیزی صحبت می کنیم؟
این روزها ما دائماً محتوای زیادی دریافت میکنیم و متأسفانه این بدان معناست که در معرض حجم زیادی از تبلیغات و اطلاعات نادرست قرار داریم. این امر گاهی اوقات میتواند پیام و دیالوگی را که خالق اثر سعی در القای آن دارد، با هم اشتباه بگیرد. بیایید به این مثال بپردازیم.
دو اجرای آخر بین دو نیمه سوپربول با رهبری کندریک لامار و اجرای امسال با اجرای بد بانی. حالا من قصد ندارم در مورد اینکه آیا این اجراها باید انجام میشدند، چه نوع موسیقی یا حتی چه زبانی باید در درجه اول استفاده شود، بحث کنم. چیزی که میخواهم روی آن تمرکز کنم این است که نمایشهای آنها سعی داشتند چه چیزی را به کسانی که در فرهنگهای مربوطه خود و خارج از آن بودند، بگویند.
************خب، حالا قبل از اینکه بگی «اما اونا فقط داشتن نمایش اجرا میکردن» یه لحظه صبر کن ***********
این فقط اجرای کاتالوگهای موسیقی مربوطه نبود. حالا من جزئیات را بررسی نمیکنم نمادگرایی برای هر دو همانطور که تحلیلهای بزرگتری از آنچه من میتوانستم انجام دهم، قبلاً انجام شده است. چیزی که میخواهم بگویم این است که این [موضوع] وجود داشت و با صدای بلند در انتخاب تصاویر، تنظیم و رقصهای گنجانده شده در هر دو نمایش بیان میشد. اگر رویدادهای جاری، فرهنگ و تاریخ را دنبال میکردید، پیام آن بسیار واضح بود. هر دو نمایش واقعیتهای تجربیات خود و نقاط تماس فرهنگی مربوط به خود را به نمایش گذاشتند. از حضور افتخاری سرنا کندریک در حال قدم زدن در C گرفته تا یادآوری جنجالی که او در مورد خطوط برق بد بانی متحمل شد، که قرار بود به بینندگان مسائلی را که پورتوریکو با زیرساختها و طوفانهایی که با آن روبرو هستند، یادآوری کند، مانند ماریا در سال ۲۰۱۷ در طول اولین دوره ریاست جمهوری ترامپ. حتی اگر نمیتوانستید اسپانیایی بفهمید، به سختی میتوانستید پیام [...] را از دست بدهید لاتین/اسپانیایی زبان غرور.
این من را به نکات ۲ و ۳ میرساند.
- چرا بعضیها این را خلق کردند؟
- چرا خالق فکر کرده که به اشتراک گذاشتن این داستان مهم است؟ یعنی چرا این داستان مهم است؟
در وبلاگهای بعدی و در پایان این پست، قصد دارم داستانهایی از مهاجران آفریقایی - اساطیر آفریقایی و گزیدههایی از - را به اشتراک بگذارم. روایتهای بردهداری پروژه نویسندگان فدرال که میتوان آن را در سایت کنگره کتابخانه مطالعه کرد (خب حداقل برای لحظه ای) ... در مورد روایتهای بردگان، این روایتها در دهه ۱۹۳۰ ثبت شدند، در تلاشی برای ثبت سریع آخرین روایتهای دست اول از زندگی در بردگی، پیش از آنکه این صداها توسط مرگ و زمان خاموش شوند. این مشابه پروژهای است که بنیاد هولوکاست بین ... انجام داد. ۱۹۹۴ و ۲۰۰۲ در جمعآوری صداهای بازمانده از یهودیان که از هولوکاست جان سالم به در بردند. این داستانها هم برای ما در نسلهای آینده جمعآوری شدهاند تا اطمینان حاصل شود که هرگز نمیتوانیم حقیقت جنایات و ستمهایی را که هم بردگان/زنان و هم یهودیان از دست دولت خود متحمل شدند، نادیده بگیریم و یادآوری باشند که هرگز اجازه ندهیم چنین قتل عامهایی دوباره اتفاق بیفتد.
این من را به نکته ۴ میرساند که شخصاً برای من بیشترین اهمیت را دارد.
- چه کسی این داستان را روایت میکند؟
ابتدا اجازه دهید به بحث بزرگی که هنگام صحبت در مورد اصالت در هر رسانهای مطرح میشود، بپردازم.
بنابراین، اینجا جایی است که من کاری را انجام میدهم که همیشه در یک محیط حرفهای به طور عمومی انجام نمیدهم. من با استفاده از یک مثال به شما میگویم که در مورد این موضوع چه موضعی دارم. من عاشق نویسنده آن رایس هستم و تمام کتابهای او (حتی کتابهای مسیحی) را خواندهام. آن رایس هست یک نیواورلئان بومی بود و نوشتههایش اغلب عشق او به خاک زادگاهش لوئیزیانا را منعکس میکرد. یکی از رمانهای مورد علاقه من از او این است جشن همه مقدسین که می گوید یک داستان داستان یک مرد جوان و خانوادهاش که با پیچیدگیهای وجودِ «هستی» دست و پنجه نرم میکنند.جنس رنگ آزاد«/مردم آزاد رنگینپوست قبل از جنگ داخلی در لوئیزیانا.»
اعتراف میکنم که در کودکی این کتاب را بلعیدم. چون داستانی بود که بر بخشی از میراث خودم تمرکز داشت. حالا هر چقدر هم که این کتاب را دوست داشتم و به این واقعیت که رایس حتی در سال ۱۹۷۹ به این موضوع پرداخته بود احترام میگذارم، این کتاب به من فرصتی داد تا نگاهی اجمالی به دورهای از سیاهپوستی داشته باشم که برایم عمیقاً مهم بود و بازنمایی آن نیز مهم بود. متأسفانه من آن را به اندازه گذشتهام ارج نمینهم. رودخانه نیشکر نوشته لالیتا تادمی که روایتگر ۴ نسل از... زنان سیاهپوست از خانواده خودش که در مناطق روستایی لوئیزیانا، زندگی را از اسارت به آزادی میگذرانند.
دلیلش این نیست که رایس در تحقیقاتش خوب عمل نکرده است. دلیلش این است که اگرچه او اهل نیواورلئان بود، اما درد زندگی دوگانهی رهایی از بردگی و در عین حال سیاهپوست بودن در جنوب پیش از جنگ داخلی را بیان میکند. من همیشه فکر میکنم اگر او هم ارتباطی با سیاهپوستان داشت، چه چیزی از آب در میآمد؟ آیا کتاب بیشتر شبیه «چارلز چستنات» میشد؟همسر دوران جوانیاش و داستانهای دیگر از خط رنگ پوست که داستان عنوان داستان مردی با پوست روشن و همسر سابقش که برده و پوست تیرهای داشت و او را ترک کرده بود را روایت میکند. انتخابی که پدربزرگ روشنپوست خودم تصمیم گرفت انجام ندهد و منجر به مرگش شد. این داستان چستنات بود که به من کمک کرد تا شکاف موجود در خانواده پدرم را در مورد ... بهتر درک کنم. «خط رنگ».
میبینید که برای من اصالت مهم است. گوش دادن به عمهی بیش از ۱۰۰ سالهام که ۶۰ سال پس از بردهداری، زمانی که من ۱۳ ساله بودم، به دنیا آمد، مادربزرگ بیش از ۱۰۰ ساله خودم که درباره سیل ۱۹۳۷ تعریف میکند، یا داستانهای پدرم از بزرگ شدن در دهه ۱۹۲۰ و مواجهه با کو کلاکس کلان، با دانش یا دیدگاه خیالی هیچکس از گذشتهی سیاهپوستان آمریکا قابل مقایسه نیست. اینکه چه کسی داستان را روایت میکند مهم است زیرا گاهی اوقات وقتی دیگران داستان گروهی از مردم را میگویند که به آن تعلق ندارند، حتی اگر بهترین نیت را داشته باشند، ممکن است ناخواسته تعصب را وارد داستان کنند، تجربیات خود را در مرکز توجه قرار دهند یا عناصری را برجسته کنند که همان گروهی را که سعی در ارتقای آن در داستان دارند، بیگانه کند.
مثال سخنرانی معروف سوجورنر تروث که در ... شیپور ضد بردهداریدو نسخه بسیار متفاوت از یک سخنرانی وجود دارد. یکی توسط یک طرفدار لغو بردهداری نوشته شده است. فرانسیس دانا بیکر گیج که در آن او زبان را تغییر میدهد تا منعکسکنندهی زنان/مردان بردهی جنوبی باشد و دیگری نوشتهی ماریوس رابینسون که دوست تروث و ویراستار ... بود. شیپور ضد بردهداریگفته میشود که تروث و رابینسون قبل از انتشار سخنرانی، آن را با هم مرور کردند. مطمئنم گیج فقط میخواست خوانندگانی را جذب کند که تعصب دارند و باور میکنند که یک زن سیاهپوست سخنرانیای بدون چنین نکات زبانیای ایراد کرده است، نکاتی که عموم غیرسیاهپوستان آن را به بردگان نسبت میدهند.
این بازخورد اصالت هنوز هم داده میشود. وقتی سیاهپوستان خلاق داستان، هنر، موسیقی، فیلم یا هر رسانهای را توسعه میدهند که خارج از چارچوب [واقعی] است، "تایید شده" برای سیاهپوستان. در حقیقت، تجربه سیاهپوستان یکپارچه نیست. به عنوان مثال، از زندگی خودم استفاده میکنم. من در یک منطقه شهری بزرگ شدم و مانند سیاهپوستان به کلیسا میرفتم. با این حال، من یک کاتولیک آفریقایی هستم (مانند برخی از سیاهپوستان در لوئیزیانا). پروتستان نیست که بیشتر برای آمریکاییهای سیاهپوست مسیحی رایج بود. در حالی که من هم داشتم حلقه جری در دهه ۸۰ میلادی. من همچنین از دو سالگی باله کار میکردم (و رقص تپ - نظر پدرم در مورد رقص تپ - خب، من را در خیابان ببینید تا به شما بگویم) که غیرمعمول است/بود. من با تمام کلیشههای سیاهپوست بودن برای یک دختر سیاهپوست متولد اوایل دهه ۸۰ میلادی مطابقت ندارم. بنابراین، اگر قرار باشد درباره یکی از تجربیات زندگیام به عنوان یک دختر نوجوان سیاهپوست که گروه تور گمشدهاش را در اوایل دهه ۹۰ میلادی با استفاده از متروی پاریس به هتلشان هدایت میکرد (داستان واقعی) بنویسم، ممکن است ناشری به من بگوید که این داستان واقعگرایانه به نظر نمیرسد، زیرا من هنوز در «محله شهری» خود زندگی میکردم، در برنامه بورسیه تحصیلی نبودم (مادرم هزینه سفر من را پرداخت کرد) و عمیقاً در امتیازاتی غرق شدهام که بسیاری از دوستان محلهام هرگز تجربه نکردهاند. یا اینکه ممکن است با کلماتی که برای صدای درونیام استفاده میکردم (در جوانی از اصطلاحات عامیانه بسیار کمی استفاده میکردم) مشکل داشته باشند، زیرا «به اندازه کافی سیاهپوستانه به نظر نمیرسد». به همین دلیل است که چه کسی داستان را روایت میکند و چقدر برای صدای اصیل خود جنگیدهاند، برای من مهم است.
خب، میدونم خیلی نوشتم!
بیایید نکاتی را که مطرح کردم، دوباره مرور کنیم.
- ما در مورد چه چیزی صحبت می کنیم؟
- چرا بعضیها این را خلق کردند؟
- چرا خالق فکر کرده که به اشتراک گذاشتن این داستان مهم است؟ یعنی چرا این داستان مهم است؟
- چه کسی این داستان را روایت میکند؟ آیا این داستان موثق است؟
نکته آخر هم قابل توجه است، اما این بیشتر بر انگیزههای خالق اثر و ما به عنوان مصرفکنندگان رسانه تمرکز دارد.
- چرا الان داریم در مورد این موضوع صحبت میکنیم؟ قبلاً چطور در موردش صحبت میکردیم؟
مواقعی وجود دارد که دنیا برای یک داستان یا حقیقت آماده نیست. ممکن است بشنوید که وقتی کسی میگوید اثری مربوط به قبل از زمان کسی بوده است یا آنها هستند از پیشروان برای کسانی که پس از آنها خواهند آمد. نمونهای از این مورد زمانی است که به پوشش خبری ... نگاه میکنید. پشتک ایلیا مالینین و سوریا بونالی دههها قبل. بونالی، یک زن سیاهپوست، در سال ۱۹۹۸ روی یک پا روی یخ فرود آمد. من واقعاً این را به یاد دارم، چون در دبیرستان برای آزمونهای SAT و ACT در اواخر بهار درس میخواندم و تماشای اسکیت او را بهانهای برای درس نخواندن میکردم. برای من ترکیبی چشمگیر از هنر و ورزشکاری بود. حتی به عنوان یک رقصنده و تشویقکننده در آن زمان، اگر بخواهم مثل مادربزرگم بگویم "امکان ندارد"، من هرگز هیچ پرش یا تلنگری را روی یک پا فرود نمیآوردم. با این حال، من شاهد بودم که او به دلایل بسیار سطحی، نظر ۱۷ سالهام در مورد افتخار را از من گرفت. با این وجود، وقتی پوشش خبری آن زمان را به یاد میآورم و آن را با امروز مقایسه میکنم، میتوانم تفاوت و آنچه گفته میشود و آنچه گفته نمیشود را ببینم. میتوانم تفاوت در نحوه ارائه هر دو اسکیتباز به عموم را ببینم، در حالی که ممکن است زمان قوانین را تغییر داده باشد. چیزی که من همچنین متوجه میشوم این است که چگونه پوشش خبری اولیه شامل به رسمیت شناختن دستاورد مشابهی که بونالی بیش از ۲۰ سال پیش انجام داده بود، نبود.
گاهی اوقات، درست در همان لحظه، به یک داستان نیاز است و هیچ چیز جز اصیلترین نسخه، کافی نیست. برخی ممکن است آن را به روز یا ترند شدن بنامند. مثل همین وبلاگ. من الان دارم این را مینویسم چون ماه تاریخ سیاهپوستان است، من سیاهپوست هستم و این دیدگاه اصیل من از سیاهپوستی به عنوان یک سیاهپوست است. در این روزهای اخبار فوری، سرمقالهها و رسانههای اجتماعی، مهم است که همیشه در مورد تعصب، اذعان، زمانبندی، تاریخ و دقت در چیزهایی که مصرف میکنیم فکر کنیم.
حالا اصالت سیاهپوستی برای من مهم است. ممکن است در مورد خیلی چیزها مصالحه کنم، اما این خطی است که از آن عبور نخواهم کرد. و اگر در توان من باشد، دیگرانی که تجربه زیسته سیاهپوستی ندارند را نیز زیر پا نخواهم گذاشت. همانطور که میگویند در «فرهنگ» «من در این مورد با قاطعیت تمام موضع خود را اعلام میکنم». با این حال، من این روند فکری را فقط به سیاهپوستان محدود نمیکنم (من فقط کمی بیشتر طرفدار سیاهپوستان هستم).
وقتی اولین غذای تعطیلاتم را با خانواده همسرم پختم، از خواهرشوهرم پرسیدم که آیا رژیم غذایی کوشر را رعایت میکند یا نه. اگر او به این رژیم نیاز داشت، آماده بودم که در دو مکان مختلف غذا بپزم و مواد اولیهام را با دقت تهیه کنم. چون داستان او و خانوادهاش برای من مهم بود، درست به اندازه داستان خودم که از نوادگان یک پرورشدهنده خوک بودم.
************حالا میدونم که احتمالاً همهتون رفتید، نه؟ فکر کردم داریم در مورد رسانهها صحبت میکنیم************
ما بودهایم، اما این چیزی است که داستانها، هنر، موسیقی، فیلم، تیکتاکهای ما از خانوادههایمان، اعتقاداتمان، رویاها، باورها، ترسها و تجربیات زیستهمان بیرون کشیده میشوند. نه تنها مهم است که چیزهایی را که مصرف میکنیم زیر سوال ببریم و قدرشان را بدانیم، بلکه مهم است که به افرادی که آن را خلق کردهاند، زندگیاش کردهاند و در نهایت آن را پشت سر گذاشتهاند، احترام بگذاریم. وقتی به دنیای بیرون میروید و حتی وقتی این وبلاگ را میخوانید، آن پنج عنصر داستانسرایی را به خاطر داشته باشید.
- ما در مورد چه چیزی صحبت می کنیم؟
- چرا بعضیها این را خلق کردند؟
- چرا خالق فکر کرده که به اشتراک گذاشتن این داستان مهم است؟ یعنی چرا این داستان مهم است؟
- چه کسی این داستان را روایت میکند؟ آیا این داستان موثق است؟
- چرا الان داریم در مورد این موضوع صحبت میکنیم؟
وای که به آخرش رسیدی! میدونم خستهای و دلت اون داستانی که قولش رو داده بودم رو میخواد. خب، وقت داستانگوییه:

افزودن نظر به: جشن صدمین سالگرد ماه تاریخ سیاهپوستان: تأملی بر داستانسرایی